
( اولین کلیسای دنیا که در کنارش مسجدبنا شده است، جلوه احترام به ادیان الهی ،آبادان خیابان زند)
پشت قاب شیشه پنجره ایی که شبای منو با خود می بره
جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو قابش می گذره
پشت قاب بی نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس
مثل یه حقیقت رفته به باد منو با خود می بره مثل یه رویا توی خواب
شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش
از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش
من وضو با نفس خیال تو می گیرم و تورا می خوانم
که به شوق فرداها... که تو را خواهم دید چشم براه می مانم
تن من پاره ایی از آن تن توست
وقشنگ ترین شبای پرستاره شب تو
آبادان بهشت ویران من
برچسب:
نویسنده: نیما نوری