
باور کن باور کن تنها ماندی دلا
دردا من دردا تو دردا از عشق ما
باور کن باور کن غربت را غصه را
ای آشنا
باور کن می میری می سوزی در گناه
سرگردان بی سامان بی یاور بی پناه
مرگت را باور کن تنها بی تکیه گاه
ای همصدا
می سوزی می سازی با دردی اینچنین
بی شعله بی آتش بی باور بی یقین
دلها را باور کن باور کن یاراَ
عقایدم را تفتیش نکنید که پاسخی جز خدا در آن نمی یابید
تزویر سکه ای است دورو، که بر یک رویش نام خدا
و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
عوام خدایش را می بینند و اهل معرفت ابلیسش را..
برچسب:
نویسنده: نیما نوری